دلا تا کی...

<!-- /* Font Definitions */ @font-face {font-family:"Cambria Math"; panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:roman; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;} @font-face {font-family:Calibri; panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4; mso-font-charset:0; mso-generic-font-family:swiss; mso-font-pitch:variable; mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal {mso-style-unhide:no; mso-style-qformat:yes; mso-style-parent:""; margin-top:0cm; margin-right:0cm; margin-bottom:10.0pt; margin-left:0cm; text-align:right; line-height:115%; mso-pagination:widow-orphan; direction:rtl; unicode-bidi:embed; font-size:11.0pt; font-family:"Calibri","sans-serif"; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-bidi-font-family:Arial;} .MsoChpDefault {mso-style-type:export-only; mso-default-props:yes; font-size:10.0pt; mso-ansi-font-size:10.0pt; mso-bidi-font-size:10.0pt; mso-ascii-font-family:Calibri; mso-fareast-font-family:Calibri; mso-hansi-font-family:Calibri; mso-bidi-font-family:Arial;} @page Section1 {size:612.0pt 792.0pt; margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt; mso-header-margin:36.0pt; mso-footer-margin:36.0pt; mso-paper-source:0;} div.Section1 {page:Section1;} -->

منم سرگشته حیرانت ای دوست

کنم یکباره جان قربانت ای دوست


ولی نا سازه شوق وصل کویت.

زهر سر بر سر پیمانت ای دوست


دلی دارم در آتش خانه کرده

میان شعله ها کاشانه کرده


دلی دارم که از شوق وصالت

وجودم را زغم ویرانه کرده


من آن آواره بشکسته حالم

زهجرانت بتا رو به زوالم


منم آن مرغ سرگردان و تنها

پریشان گشته شد یکباره حالم


زهر سر بر سر سجاده کردم

دعایی بر آن دلداده کردم


زحسرت ساغر چشمان ای دوست

نماند یکسره از باده کردم


دلا تا کی اسیر یاد یاری؟

زهجر یار تا کی داغ داری؟


بگو تا کی زشوق روی لیلی

تو مجنون پریشان روزگاری؟


پریشانم، پریشان روزگارم

من آن سرگشته ی هجر نگارم


کنون عمریست با امید وصلت

درون سینه آسایش ندارم


زهجرت روز و شب فریاد دارم

زبیدادت دلی ناشاد دارم


درون کوهسار سینه خود

هزاران کشته چون فرهاد دارم


چرا ای نازنینم بی وفایی؟

دمادم با دل من در جفایی


چرا آشفته کردی روزگارم

عزیزم دارد این دل هم خدایی ...

نوشته : ... در ساعت ۱٠:۳۳ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ فروردین ،۱۳۸۸


 

تشنمه تشنمه تشنمه...

نوشته : ... در ساعت ۸:۳٥ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٠ فروردین ،۱۳۸٧


به نام خودت

با تمام بی ایماني ام ؛ با تمام کوچکی ام ؛ با تمام ناتوانی ام ؛ با تمام تمام تمام گناهان

واشتباهاتم ؛ به حق زیباترین نامهای خودت ؛ به حق الله ؛ به حق مُنیل ؛

از تو ایمان و عشق را گدایی می کنم. وقتم کم است ؛ می ترسم می ترسم می ترسم

که با بی ایمانی تمام شود... دستم را بگیر که بی تو هیچم... ایمان می خواهم و توکل؛

با تو ام ای تمام هستی ام ؛ ای تمام امیدم

اگر فقط یک روز فقط یک روز بنده واقعی تو باشم ؛ دیگر هیچ نمی خواهم ...

نوشته : ... در ساعت ۸:٤٥ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٦ دی ،۱۳۸٦


خرابم و خرابی را دوست دارم...

و اندی سال است که می سازم و خراب می کند.

اوایل چون دیگران می ساختم تا بماند... و پناهم دهد

لکن چون خراب کرد و خرابم ؛ چشمم که به خرابات افتاد ؛

بعد از آن می سازم که خراب کند.

دلبری برگزیده ام که عقل سجده اش می کند و عشق از او سیراب می شود.

و همه معانی در محبت او خلاصه شده ...

نوشته : ... در ساعت ۱:٥٢ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٦ آبان ،۱۳۸٦


اشرف مخلوقات...

صحبت در مورد باشكوهترين جلوه آفرينش است. شاهكار خداوندي و سخن كوتاه اينكه: صحبت در مورد انسان است. او موجود ناشناخته اي است پر از رازهاي ناگفته و اتفاقهاي نيافتاده و غير قابل پيش بيني و بدرستي در قرآن عزيز گفته شده: ((براي شناخت خدا انسان بايد اول خودش را بشناسد)) و مگر غير از اينست كه او جلوه خداوند در زمين است. اشرف مخلوقات و شكوه آفرينش. روح خداوند در كالبد او جاري است پس نيازي نيست كه بدنبال شناخت پديده هاي ديگري باشيم. پس چرا او فراموش مي كند كه كيست؟ هدفش چيست؟ و چه بايد بكند؟ رسالت ما تنها آموختن هنر زندگي كردن نيست اگر چه آنهم چيز كمي نيست. حتي بيشتر انسانها توان اينكار را هم ندارند ولي رسالت واقعي ما اثرگذاري است.اثري جاودانه و ماندني اثري كه شالوده اش معنوي باشد.محتواي آن آميخته با عشق و ايثار و اخلاص باشد. چنين انساني مي تواند سر بر هفت آسمان بسايد جاييكه خداوند تنها براي او مقرر كرده و فقط اوست كه مي تواند به آن بارگاه راه يابد. اي انسان بكوش تا چنين جايگاهي بيابي.  

نوشته : ... در ساعت ٧:۱٤ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦


دلم می خواد...

من دلم می خواهد         خانه ای داشته باشم پر دوست       کنج هر دیوارش

دوستهایم بنشینند آرام      گل بگو گل بشنو        هرکسی می خواهد
وارد خانه پر عشق و صفایم گردد     یک سبد بوی گل سرخ     به من هدیه کند
شرط وارد گشتن   شست و شوی دلهاست  شرط آن داشتن  یک دل بی رنگ و ریاست
بر درش برگ گلی می کوبم    روی آن با قلم سبز بهار    می نویسم ای یار     
 خانه ی ما اینجاست   تا که سهراب نپرسد دیگر   خانه دوست کجاست

نوشته : ... در ساعت ٧:٠۳ ‎ب.ظ روز شنبه ۱٩ آبان ،۱۳۸٦


 

 << دکتر علی شریعتی >>

خدایا مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان . اضطراب های بزرگ، غم های ارجمند ، حیرتهای

 عظیم به روحم عطا کن . لذت ها را به بندگان حقیرت بخش و درد های عزیز بر جانم ریز  .

خدایا مرا از چهار زندان بزرگ انسان : « طبیعت » ،« تاریخ » ، « جامعه » و « خویشتن » رها
 
کن ، تا آنچنان که تویی آفریدگار من ، مرا آفریده ای ، خود آفریدگار خود باشم نه که همچون

حیوان خود را با محیط ، که محیط را با خود تطبیق دهم  .

خدایا به من زیستی عطا کن که در لحظه مرگ بر بی ثمری لحظه ای که برای زیستن گذشته

است حسرت نخورم و مردنی عطا کن که بر بیهودگیش سوگوار نباشم . بگذار تا آن را من ، خود
 
انتخاب کنم اما آنچنان که تو دوست می داری 

------------------------------------------------------

خدایا دوستم بدار ؛ دیگر هیچ نمی خواهم...

نوشته : ... در ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٥ مهر ،۱۳۸٦


شب قدر و شب تولد

به نام خودت ای زیباترین زیبایان - به نام خودت ای مهربان ترین مهربانان- به نام خودت ای تنها یاور که جز تو یاری نمی بینم...

برایم عجیب است که امسال شب تولدم با شب احیای بیست و سوم با شب قدر با شب شروع یک زندگی دوباره و... مصادف شده است...

نمی دانم چه بگویم نمی دانم چه کنم ... کاش بتوانم دوباره متولد شوم کاش می شد

یک شروع دوباره - می دانم او بخشنده است وکریم می دانم که عاشق است وعشق می ورزد می دانم که همیشه منتظر است اما وقتی به خودم می نگرم درد عجیبی در سراسر وجودم احساس می کنم .

التماس دعا

نوشته : ... در ساعت ٩:٠٧ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٢ مهر ،۱۳۸٦


 

لبخند خدا را می توان دید

چشمها را باید شست...

نوشته : ... در ساعت ٧:۱٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ مهر ،۱۳۸٦


آی آدمها آی آدمها آی آدمها...

آی آدمها ، که بر ساحل نشسته شاد و خندانيد ،
يک نفر در آب دارد می‌سپارد جان
يک نفر دارد که دست و پای دائم می‌زند
روی ِ اين دريای ِ تند و تيره و سنگين که می‌دانيد ،
آن زمان که مست هستيد
از خيال ِ دست يابيدن به دشمن ،
آن زمان که پيش ِ خود بيهوده پنداريد
که گرفتستيد دست ِ ناتوان را
تا توانائی ِ بهتر را پديد آريد ،
آن زمان که تنگ می‌بنديد
بر کمرهاتان کمربند ...
در چه هنگامی بگويم ؟
يک نفر در آب دارد می‌کند بيهوده جان ، قربان .
آی آدمها که بر ساحل بساط ِ دلگشا داريد ،
نان به سفره جامه تان بر تن ،
يک نفر در آب می‌خواند
[1] شما را
موج ِ سنگين را به دست ِ خسته می‌کوبد ،
باز می‌دارد دهان با چشم ِ از وحشت دريده
سايه‌هاتان را ز راه ِ دور ديده ،
آب را بلعيده در گود ِ کبود و هر زمان بيتابی‌اش افزون .
می‌کند زين آبها بيرون
گاه سر ، گه پا ،
آی آدمها !
او ز راه ِ مرگ اين کهنه جهان را بازمی‌پايد ،
می‌زند فرياد و امّيد ِ کمک دارد .
آی آدمها که روی ِ ساحل ِ آرام در کار ِ تماشائيد !
موج می‌کوبد به روی ِ ساحل ِ خاموش ،
پخش می‌گردد چنان مستی به جای افتاده . بس مدهوش
می‌رود ، نعره‌زنان اين بانگ باز از دور می‌آيد ،
آی آدمها !
و صدای ِ باد هر دم دلگزاتر ،
در صدای ِ باد بانگ ِ او رهاتر ،
از ميان ِ آبهای ِ دور و نزديک
باز در گوش اين نداها ،
آی آدمها !

نوشته : ... در ساعت ۸:٠۱ ‎ب.ظ روز شنبه ٢٤ شهریور ،۱۳۸٦